آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
لینك دوستان
بر چسب ها
آمار
» کل بازدید :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد نویسندگان :
» تعداد کل پست ها :
درباره وبلاگ
این وبلاگ در نظر دارد که با موضوعات و منابع مهم و جدیدترین متد های روز در خدمت شما عزیزان باشد.
این وبلاگ با کمک به بچه های کنکور کارشناسی ارشد مدیریت مالی قصد در خدمت رسانی به کنکوری های عزیز را دارد.
زندگی صحنه یکتا هنرمندی ماست هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
رامین
نظر سنجی
با سلام و خسته نباشی نظرتون رو در مورد وبلاگ از نظر مطالب و موضوعات بفرمایید با تشکر و سپاس فراوان





صفحات جانبی
پیوندهای روزانه
آمار و امكانات
طراح قالب




Powered By
RozBlog.COM

تبلیغات
تبلیغات
نه درس زندگی از آلبرت اینشتین
آلبرت اینشتین

به گمانم این نابغه فیزیک را به اندازه کافی بشناسید. اما اینشتین جملات قصاری دارد که دقت به آنها برای جمع و جور کردن کلاف سر در گم زندگی مطمنا نمی‌تواند خالی از لطف باشد.

-1 کنجکاوی‌تان را دنبال کنید: “من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم.”
درباره چه چیزی کنجکاو هستید؟ دنبال کردن کنجکاوی‌تان راز موفقیت‌تان است.
___________________________________________________________________________
۲- پشتکار با ارزش است:“
نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری می‌مانم.”
تا زمانیکه به هدف‌تان برسید، پشتکار دارید؟ اینشتین می‌خواهد بگوبد، تمام ارزش تمبر پستی به این است که با تمام نیرو به چیزی بچسبد، تا اینکه به مقصدش برسد. مانند تمبر پستی باشید، مسیری را که آغاز کردید به پایان برسانید. به یاد بیاورید که در جایی دیگر اینشتین گفته بود، “من برای ماه ها و سالها فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. ۹۹ بار نتیجه اشتباه است. صدمین بار حق با من است.”

__________________________________________________________________________
۳- تخیل قدرتمند است:
“تخیل همه چیز است. تخیل پیش نمایشی از جذابیت‌های آینده زندگانی است. تخیل با ارزش‌تر از دانش است.”
آیا از تخیل‌تان استفاده می‌کنید؟ اینشتین می‌گوید تخیل با ارزش‌تر از دانش است. به یاد بیاورید که توماس ادیسون می‌گفت: “برای ابداع، به یک تخیل خوب و کپه‌ایی از آت و آشغال نیاز دارید.”

____________________________________________________
۴- اشتباه کردن اتفاق بدی نیست: 
“فردی که هرگز اشتباه نکرده، هرگز چیز جدیدی را امتحان نکرده است.”
از اینکه اشتباه کردید، نترسید. اشتباه شکست نیست. اشتباهات می‌تواند شما را باهوش‌تر، سریع‌تر و بهتر کنند. در واقع شما زمانی موفق خواهید شد که دو چندان اشتباه کرده باشید.

______________________________________________________________________
۵- برای اکنون زندگی کنید: 
من هرگز به آینده فکر نمی‌کنم – آینده به زودی فرا خواهد رسید.”
شما نمی‌توانید فورا آینده را دست خوش تغییرات کنید، بنابراین بسیار مهم است که تمام تلاش‌تان را برای “اکنون” وقف کنید.

______________________________________________________________________
۶- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید: 
“حماقت این است که بارها و بارها کاری یکسان انجام دهید و انتظار نتیجه‌ای متفاوت داشته باشید.”
شما نمی‌توانید کاری یکسان را هر روز انجام دهید و انتظار تفاوت در نتایجش داشته باشید. به عبارتی، برای ایجاد تغییر در زندگی بایستی در خودتان تغییراتی ایجاد کنید.
__________________________________________________
۷- حماقت و نابغگی: 
“تفاوت بین حماقت و نابغه بودن در این است که نابغه بودنمحدودیت‌های خودش را دارد.“
___________________________________________________
۸- یادگیری قوانین و سپس بهتر بازی کردن:
“شما بایستی قوانین بازی را بیاموزید. و سپس بهتر از هر فرد دیگری بازی می‌کنید.”
دو کار است که باید انجامش دهید: ابتدا باید قوانین بازی را که می‌خواهید بازی کنید بیاموزید. درست است، خیلی هیجان انگیز نیست اما حیاتی است. بعدا، شما بهتر از هر فرد دیگری بازی خواهید کرد.
___________________________________________________
۹- دانش از تجربه می‌آید:
“اطلاعات، دانش نیست. تنها منبع دانش، تجربه است.”
دانش از تجربه می‌آید. شما می‌توانید درباره‌ی کاری بحث کنید، اما بحث کردن فقط درکی فیلسوفانه از آن کار به شما می دهد. شما بایستی در ابتدا آن کار را تجربه کنید تا بدانیدش. چه کنیم؟ تجربه بیاندوزید. وقت‌تان را خیلی بابت اطلاعات نظری صرف نکنید، بروید و کاری انجام دهید تا تجربه‌ایی با ارزش را کسب کنید.
___________________________________________________







طبقه بندی: خواندنی های جالب، سخن بزرگان، حكایات،
برچسب ها:آلبرت اینشتین، حکایت، سخنان انیشتین، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی، سخن بزرگان،


ارسال توسط رامین | تاریخ : یکشنبه 14 اسفند 1390 | نظرات ()
شعر باران تقدیم با عشق
شعر باران تقدیم با عشق


ای ابرای سیاه پاره پاره 

                                                   نمیذارین چرا بارون بباره  

اگر بارون به آرامی بباره 

                                              برام یك آسمون شادی میاره 

بخونم باز باران با ترانه 

                                       
   پرستو باز برمیگردد بخانه


ای ابرای سیاه پاره پاره 

                                      نمیذارین چرا بارون بباره 

بباره بر دلم قلبم نگاهم

                               خدایا كی رود اندوه و آهم 

آهای بارون زیبای خدایی

                                   نمی كاری تو قلب من صفایی 

ای ابرای سیاه پاره پاره

                                     كویر ، مرده ، رفته ، اون خیاله 

كویر ما اگر چه خشك و بی آب

                                        ولی میشه آورد آفتاب و مهتاب 

همه با دست خود هم میتوانیم

                                         كویر مرده ای را جان ببخشیم 

كنار لاله ی خشكیده ای هم

                                                  بكارم شادی رو بر دانه غم 

كویر ای میهنم ای زادگاهم 

                                                 گرچه بی بارونی ، ولی دوستت دارم 

كویر ای میهنم ای زادگاهم

                                   بود نام تو هر لحظه بیادم
نیا بــــاران

زمین جای قشنگی نیســــت

من از جنس زمینـــم

خوب میدانم که گـــل در عقد زنبــور است

اما یک طرف سودای بلبـــل ،

یک طرف بال و پر پروانه را هم دوســـت میدارد

نیا بـــاران پشیـــمان میشوی

از آمدن زمین جای قشنگی نیســـت !!!

در ناودانها گیـــر خواهی کرد ،

من از جنس زمیـــنم خوب میدانم که این جا جمعه بازار است .

که دیدم عشــق را در بسته های زرد و کوچـــک نسیه می دادند

در این جا قــــــدر مردم را به جو اندازه میگیرند.

در اینــــجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند .

نیا بـــــاران ...



زمین ناپاک و مردمانش بس ناپاکتــــر

گلایه از آسمان دارند ...

نیا بـــــاران ...

همان دستـــان نامردی که رو به آســـمان بهر دعا دارند ...

همــــان بودند که خنجر بر پشت و سر عشق کوبیدند ...



نبار بر این زمیــــن و مردمـــانش

که تو پاکــــی و آلوده می گــــردی ....





طبقه بندی: اشعار،
برچسب ها:باران، عشق، شعر، عرفانی، عکس باران، اشعار، متن، متن قشنگ، شعر قشنگ، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی، مشاعره،


ارسال توسط رامین | تاریخ : یکشنبه 15 آبان 1390 | نظرات ()
انگشتر حضرت سلیمان....
نگشتر حضرت سلیمان
در داستانهائی که از قدیم گفته اند و بما رسیده ، اغلب رگه هائی از حقیقت بچشم میخورد که توجه زیادی به آنها نمیکنیم. اما اگر دقت کنیم میبینیم امکان صحیح بودن آنها با توجه به پیشرفت های علم امروزی وجود دارد.
مسئله ای که در پست ریسمان خدا بیان شده بود یکی از آنهاست و اینک میخواهیم در مورد داستان دیگری بنام انگشتر حضرت سلیمان صحبت کنیم.

اغلب ما چرتکه را در دست بعضی از مغازه داران دیده ایم که ساده ترین نوع ماشین حساب است. با پیشرفت تکنولوژی کم کم ماشین حساب های مکانیکی مانند فاسیت در ادارات بکار گرفته شد که با مقدار زیادی چرخ دنده و اهرم کار میکردند و با زحمت زیاد اعمال چهارگانه جمع و تفریق و ضرب و تقسیم را انجام میدادند.

با جهش هائی که در علم الکترونیک ، مخصوصا در قسمت دجیتال رخ داد ماشین حسابهای بسیار قدرتمند و کوچک در اختیار بشر قرار گرفت که محاسبات بسیار پیچیده را با ساده ترین وضعی انجام میدهند.
این روزها ماشین حساب های علمی چیز پیش پا افتاده ای شده و اکنون سعی در کوچکتر کردن آنها و راحت تر بکار بردنشان میشود.
در این مسیر سالهاست که میبینیم ماشین حساب را در ساعت های مچی هم با ظرافت خاصی قرار داده اند. بعلاوه میتوان با دکمه های همان ساعت کنترل از راه دور هم درست کرد. به این ترتیب فقط کافیست ما همانطور که روی صندلی اطاقمان نشسته ایم با یک اشاره به ساعت مچی خود ، مثلا لامپ را روشن کنیم و یا کولر را بکار اندازیم و دیگر کارهای لازم را انجام دهیم.

اشکال کار در پیشرفت این سیستم ، انگشتان بزرگ دست ماست که نمیتوان با آنها روی دکمه های بسیار کوچک کار کرد.

در این زمینه هم از میله مخصوصی استفاده میشود که با اشاره نوک تیز آن به دکمه ها ، عمل مورد نظر انجا میگیرد.

اگر یک قدم جلو تر برویم این تکنولوژی را میتوان در نگین انگشتر نیز جای داد و اینجاست که داستان انگشتر حضرت سلیمان تحقق میابد.

میگویند حضرت سلیمان انگشتری بدست داشت که وقتی دست روی آن میکشید هر کاری میخواست انجام میگرفت. مثلا با آن باد یا دیو را احضار میکرد و یا کارهای عجیب دیگری انجام میداد.
مسلما قسمتی از این کارها داستان و خرافه است اما اگر تکنولوژی پیشرفته در نگین انگشتر قرار گیرد ما نیز میتوانیم با لمس این نگین و اشاره به نقاط مختلف آن کارهای مختلفی را انجام دهیم.
در اینجا باز این سئوال پیش میآید که آیا آنچه در داستانها از قدیم گفته اند مبتنی بر حقیقتی نبوده است ؟....

آیا علم اجداد ما پیشرفته تر از ما نبوده است ؟....

آیا آنها بعد از رسیدن به مراحل عالی علم و تکنولوژی ،‌ بنا به عللی که ما نمیدانیم (مانند جنگ های هسته ای) ... نابود نشده اند و علمشان نیز از بین نرفته است؟...

اگر اینطور باشد، بعید نیست داستان ریسمان عدل خداوند و انگشتر حضرت سلیمان و نیز قالیچه حضرت سلیمان و از همه بالاتر شب کلاه حضرت سلیمان واقعیت خاصی داشته است.
قالیچه حضرت سلیمان نیز طبق آنچه در داستانها شرح داده شده ،‌قالیچه ای بوده که شخص سوار بر آن میشده و به پرواز در میآمده است.

امروز میبینیم هواپیما ها و هلیکوپتر ها همین کار ها را انجام میدهند.

شب کلاه حضرت سلیمان نیز طبق داستانها ،‌ کلاهی بوده که اگر کسی بر سر میگذاشت از نظر همه ناپدید میشد.
امروز دانشمندان بطور جدی روی مسئله ناپدید شدن از انظار کار میکنند و نمونه کار آنها را در هواپیماهای رادار گریز میبینیم که حتی چشم حساس رادار قادر به تشخیص آنها نیست.

در این زمینه امکانات و راههای مختلفی وجود دارد که مثلا همرنگ شدن با محیط و یا شکست نور و غیره نمونه آنها میباشد.

ولی به هر صورت روی تمام این امکانات بطور بسیار جدی کار میشود و هر کشوری زودتر به تکنولوژی پیشرفته آنها دست یابد حرف اول را در جهان خواهد زد.

اگر بنا به فرض این داستانها مبنی حقیقی داشته باشند ، باید منتظر روزهای درخشان علم پیشرفته باشیم که زندگی را زیر و رو خواهد کرد . بشرط اینکه ما هم مانند اجدادمان اشتباه آنها را تکرار نکنیم و علم را وسیله از بین رفتن خودمان قرار ندهیم.



طبقه بندی: حضرت سلیمان، دانستنیها، حكایات،
برچسب ها:حضرت سلیمان نبی، عکس، میم مثل مورچه، نگین خاتم بر تخت سلیمان، عکس سلیمان، مقبره، آرامگاه، حضرت سلیمان(ع)، خدا، مورچه، سلیمان و گنجشک، گنجشک، تنگشتر، داستان، حضرت، سلیمان، عشق، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی،


ارسال توسط رامین | تاریخ : دوشنبه 14 شهریور 1390 | نظرات ()
نصیحت مور به سلیمان

حضرت سلیمان(ع) به مدت پنجاه و پنج سال عمر کردند و هم اکنون قبرشان در کنار

قبر پدرش حضرت داوود(ع) در بیت المقدس می باشد

سلیمان و مور

نصیحت مور به سلیمان

آورده اند كه چون حضرت سلیمان(ع) تخت خود را به وادی نمل برد، از موری نصیحت خواست كه در دنیا به آن عمل آورد.

مور عرض كرد: ای پیغمبر خدا! در این دنیا این تخت و جاه و ملك از كجا به تو رسیده؟
فرمود از پدرم.

مور عرض كرد: همین نصیحت توست. بدانكه از تو هم به دیگری رسد و با تو نخواهد مان

سلیمان و مورچه

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت …

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم .”
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.



طبقه بندی: حضرت سلیمان،
برچسب ها:توحید، حضرت سلیمان(ع)، خدا، مورچه، داستان، حضرت، سلیمان، عشق، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی،


ارسال توسط رامین | تاریخ : چهارشنبه 9 شهریور 1390 | نظرات ()
حضرت سلیمان و ملکه ی سبا
حضرت سلیمان و ملکه ی سبا
روزی سلیمان به لشكریانش دستور داد تا آماده شوند و همگی با هم به همراه سلیمان به زیارت خانه خدا بروند . در مسیر حركت شان به طائف رسیدند كه معروف به سرزمین مورچگان بود. پادشاه مورچه ها به آن ها دستور داد تا به لانه های خود در زیر زمین بروند . وقتی سلیمان به نزدیكی پادشاه مورچه ها رسید با مهربانی از او پرسید ؛ آیا نمی دانی كه پیامبران بر آفریده های او ظلم نمی كنند؟ متعجبم از این كه دستور دادی آن ها پنهان شوند. پادشاه مورچه ها گفت : این كار را به دلیل آن انجام دادم كه شاید تو و سپاهت ناخواسته آن ها را لگدمال كنید و نیز آن ها با دیدن نعمت های خدادادی و شكوه فراوان آن در شما نعمت هایی را كه خدا به خودشان عطا كرده فراموش كنند. سلیمان از پادشاه مورچه ها خداحافظی كرد و رفت.

در مسیر مكه احساس كرد هدهد پیک مخصوص خود را نمی بیند لحظاتی بعد هدهد را دید كه بازگشته است.

هدهد گفت : من در همین حوالی مشغول پرواز بودم كه به سرزمین سبا رسیدم حاكم آن سرزمین زنی به نام بلقیس است و آن چه كه مرا خیلی عذاب می دهد این است كه مردم سرزمین سبا خورشید را می پرستند و در برابرش سجده می كنند. سلیمان نامه ای برای ملكه سبا نوشت و آن را به هدهد سپرد تا برایش ببرد و از او خواست در همان نزدیكی پنهان شود و ببیند كه بعد از خواندن نامه چه می كند .

ملكه سبا نامه را چندین بار خواند و با تعجب به وزیرانش می گفت ؛ این نامه از طرف سلیمان است او این نامه را با نام خدا شروع كرده و از من خواسته است كه تسلیم او بشوم و به خدای یكتا ایمان بیاورم، سپس از وزیرانش خواست كه او را یاری كنند . وزیران گفتند ما نیروی جنگی زیادی داریم و آمادگی لازم برای مقابله با سلیمان را داریم .

بلقیس گفت : همیشه جنگ چاره ساز نیست. من باید سلیمان را امتحان كنم اگر از پادشاهان باشد به هر قیمتی تاج و تخت و پول می خواهد و اگر پیامبر خدا باشد به دنیا علاقه ای ندارد و فقط به مردم نیكی می كند . سپس دستور داد كه هدایای فراوانی برای سلیمان بفرستند. وقتی هدایا را برای سلیمان بردند به شدت عصبانی شد و گفت : من پیامبر خدا هستم چرا شما فكر كردید كه من دنیا دوست هستم و از دیدن هدیه ها خوشحال می شوم ، خداوند بیشتر و بهتر از این ها را به من بخشیده است سپس هدایا را پس فرستاد .

سلیمان بعد از رفتن فرستادگان بلقیس گفت : این زن خیلی داناست باید بیشتر در مورد او تحقیق كنیم كدام یک از شما قبل از رسیدن او به اینجا می توانید تخت عظیم او را نزد من بیاورید. یكی از جنیان كه كارهای خارق العاده می كرد با خواندن اسم اعظم خداوند تخت بلقیس را در آن جا حاضر كرد .
ملکه سبا و سلیمان

سلیمان دستور داد تا تغییراتی در این تخت عظیم بوجود بیاورند و ببینند كه آیا بلقیس تخت خود را خواهد شناخت یا نه ؟

بعد از مدتی ملكه سبا با همراهانش از راه رسیدند. بلقیس تخت خود را شناخت و از زیبایی عجیب و شگفت آوری كه در آن به وجود آورده بودند خیلی خوشحال شد و تعریف كرد .

بلقیس بعد از مشاهده و درک خوبی های سلیمان و یارانش به خدا ایمان آورد و از گذشته اش توبه كرد .

بعد از مدتی سلیمان به او پیشنهاد ازدواج داد ، پس از ازدواج به اتفاق هم برای زیارت خانه كعبه رفتند در راه بازگشت از شام هنگامی كه از فلسطین می گذشتند كمی برای استراحت توقف كردند. همان جا فرشته وحی نازل شد و گفت : ای سلیمان این جا مقدس است و فرشتگان و پیامبران در این جا نازل می شوند پس مسجدی با شكوه برای عبادت خدا بساز . سلیمان به همراه جنیان به محل رفته و دستور داد كه مسجد با شكوهی در آن جا بسازند و نیز دستور داد برج بلندی هم در كنار آن مسجد برایش بنا كنند تا از آن جا به كار معماران نظارت داشته باشد.

با آن كه كار ساختمان تمام نشده بود ولیكن بنای محراب تمام شده بود . روزی از روزها درختی را دید و از او پرسید اسم تو چیست و برای چه كاری آمده ای ؟ درخت گفت : اسم من ویرانی است برای این آمده ام كه تو از چوب من برای تكیه خودت عصایی تهیه كنی. سلیمان دانست كه زمان مرگش فرا رسیده است، ولی سعی كرد كه با همان عصا طوری ایستاده تكیه كند كه معماران با دیدن او فكر كنند كه زنده است و دلگرم باشند و كار خود را انجام بدهند.

وقتی فرشته مرگ به سراغش آمد او گفت: من مدت زیادی در این جا زندگی كرده ام ولی اكنون كه دنیا را ترک می كنم فكر می كنم چند روزی بیشتر در آن نبوده ام. فرشته مرگ لبخندی زد و گفت : این حرفی است كه من تا حالا زیاد شنیده ام. جسم بی جان سلیمان یک سال همان طور كه به عصا تكیه كرده بود ایستاده باقی مانده و افرادش بر این گمان كه زنده است و آن ها را می بیند حسابی كار می كردند تا كار مسجد الاقصی هم پایان رسید .

سپس خدا موریانه ها را فرستاد تا عصای سلیمان را بجوند و این كار انجام شد ، پیكر سلیمان به زمین افتاد و همه دانستند سلیمان نبی از دنیا رفته است.



طبقه بندی: حضرت سلیمان، سخن بزرگان، حكایات، خواندنی های جالب،
برچسب ها:حضرت سلیمان نبی، عکس، میم مثل مورچه، نگین خاتم بر تخت سلیمان، عکس سلیمان، مقبره، آرامگاه، حضرت سلیمان(ع)، خدا، مورچه، سلیمان و گنجشک، گنجشک، داستان، حضرت، سلیمان، عشق، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی،


ارسال توسط رامین | تاریخ : دوشنبه 7 شهریور 1390 | نظرات ()
تصویر پلی که کشتیها از روی آن عبور می کنند...
عکس دیدنی


طبقه بندی: خبرهای تازه، عکس ها،
برچسب ها:عکس، عکس دیدنی، عکس عجیب، عکس پل، عکس جالب، عکس خوشکل، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی،


ارسال توسط رامین | تاریخ : پنجشنبه 3 شهریور 1390 | نظرات ()
یک داستان قرانی (لقمان حكیم)
لقمان
لقمان حكیم، غلام سیاهی بود كه در سرزمین سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره ای سیاه و نازیبا داشت، ولی از دلی روشن، فكری باز و ایمانی استوار برخوردار بود. او كه در آغاز جوانی برده ای مملوك بود، به دلیل نبوغ عجیب و حكمت وسیعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ی آفاق شد. او مردی امین بود، چشم از حرام فرو می بست، از ادای حرف ناسزا و بی مورد پرهیز می كرد و هیچگاه دامن خود را به گناه نیالود و همواره در امور زندگی شرط عفت و اخلاص را رعایت می كرد. اوقات فراغت خود را به سكوت و تفكر در امور جهان و معرفت حق تعالی می گذراند و برای گذراندن امور زندگی به حرفه خیاطی و یا درودگری مشغول بود.

(بعضی گویند لقمان بنده ای بود حبشی كه از راه شبانی معیشت خود را می گذراند.) لقمان از خنده بی مورد و استهزاء دیگران پرهیز می كرد و هیچگاه اراده خود را تسلیم خشم و هوای نفس نمی كرد. از كامیابی در دنیا مغرور و از ناكامی اندوهگین نمی شد و صبر و شكیبایی او به حدی بود كه با از دست دادن چند فرزند، از سر زبونی دیدگان خود را به سرشك غم نیالود. در اصلاح امور مردم و حل نزاع و مرافعه آنها سعی وافر داشت و هرگز به دو كس كه با یكدیگر مخاصمه و منازعه یا مقاتله داشتند نگذشت، مگر آن كه در میان ایشان اصلاح كرد. بیشتر وقت خود را در همنشینی با فقها و دانشمندان و پادشاهان می گذراند و مسئولیت خطیر آنها را گوشزد می كرد و آنها را از كبر و غرور برحذر می داشت و خود نیز از احوال ایشان عبرت می گرفت.

در این شرایط بود كه لقمان شایسته پوشیدن جامه حكمت شد و سپس در نیمروزی گرم كه مردم در خواب قیلوله بودند جمعی از فرشتگان كه لقمان قادر به رؤیت آنها نبود، نظر لقمان را در مورد خلافت و پیغمبری خدا جویا شدند. لقمان در پاسخ فرشتگان گفت: اگر خدای متعال مرا به قبول این امر خطیر امر كند، فرمان او را با دیده منت خواهم پذیرفت و امید و یقین دارم كه در آن صورت او مرا در این كار یاری خواهد كرد و علم و حكمتی كه لازمه این وظیفه باشد به من عطا خواهد كرد و مرا از خطا و اشتباه حفظ می كند، ولی اگر اختیار رد یا قبول این امر با من باشد، از پذیرش این مسئولیت بزرگ عذر خواهم خواست و عافیت را اختیار می كنم. چون فرشتگان علت امتناع لقمان از پذیرش این مسئولیت را جویا شدند، لقمان گفت: حكومت بر مردم اگر چه منزلتی عظیم دارد، ولی كاری بس دشوار است و در جوانب آن فتنه ها و بلاها و لغزشها و تاریكی های بیكرانی وجود دارد كه هر كس را خدا به خود واگذارد گرفتار آن شود و از صراط مستقیم و راه رستگاری منحرف گردد و هر كس از آنها برهد به فلاح و رستگاری نائل خواهد شد. خواری و گمنامی دنیا در برابر عزت و بزرگواری آخرت گوارا است ولی اگر هدف كسی جاه و جلال دنیوی باشد، دنیا و آخرت هر دو را از كف خواهد داد، زیرا عزت و نعمت دنیا موقت و عاریه است و چنین كسی به نعمت و عزت جاودان اخروی نیز دست نخواهد یافت.

فرشتگان كه به عقل سرشار لقمان پی بردند او را تحسین كردند و خدای تعالی او را مورد لطف و عنایت قرار داد و سرچشمه حكمت خود را بر لقمان روان ساخت تا سیل حكمت و نور معرفت بر زبان و بیان لقمان جاری گردد و تشنگان حقیقت را در خور استعدادشان از زلال معرفت و حكمت خود سیراب سازد و در این میان فرزند برومند لقمان كه نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بیشتر مورد خطاب او قرار می گرفت گرچه نصایح لقمان بیشتر جنبه عمومی داشت.


طبقه بندی: حكایات،
برچسب ها:لقمان حکیم، حکایت، حکایات، سخن بزرگان، سخن، سخنان، عبرت، آموزنده، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی،


ارسال توسط رامین | تاریخ : پنجشنبه 3 شهریور 1390 | نظرات ()
حضرت سلیمان و گنجشک
سلیمان

حضرت سلیمان و گنجشک

حضرت سلیمان (ع ) گنجشکى را دید که به ماده خود میگفت : براى چه از من دورى جسته و در مقابل خواسته هاى من تسلیم و منقاد نمى شوى ، و اگر بخواهم : سراپا بارگاه و قبه سلیمان رابا منقارم گرفته و بدریا مى اندازم !

حضرت سلیمان از سخن گنجشک به تبسم آمده ، و آن ها را به پیشگاه خود خوانده و گفت : چگونه میتوانى چنین کارى را بجا آورى ؟

گنجشک پاسخ داد: نمى توانم یا رسول الله ، ولى مرد گاهى خود را در مقابل زوجه اش بزرگ و توانا نشان داده . و بخاطر تعظیم و تزیین خود اظهاراتى میکند، و گذشته از اینها شخص محبّ در گفتار و رفتار و حرکاتش در مورد ملامت واقع نمیشود.

حضرت سلیمان بگنجشک ماده فرمود: براى چه از اطاعت زوج خود سرپیچى کرده ، و خود را تسلیم او نمیکنى ؟ در صورتیکه او ترا دوست میدارد.

گنجشک ماده گفت : یا رسول الله ! او در محبت من صادق نیست ، زیرا که بجز من بدیگرى هم علاقه و محبت پیدا میکند.

این سخن در قلب حضرت سلیمان (ص ) اثر شدیدى بخشیده و گریه و زارى نمود، و سپس مدت چهل روز از میان مردم کناره گیرى کرده و پیوسته از پروردگار جهان مسئلت مینمود: که محبت و علاقه او را خالص کرده و علاقه هاى یگر را از قلب او خارج کند.

نتیجه :

محبت تابع جمال و جلال و عظمت ذاتى محبوب و در اثر نیکوئى و احسان او حاصل میشود، و هر چه جمال و احسان او بیشتر است : محبت و علاقه باو هم شدیدتر و محکمتر خواهد بود، علامت شدت محبت این است که : در
مقابل او از علاقه هاى دیگر صرفنظر شود.

و چون خداوند متعال از جهت جمال و جلال بر همه موجودات و ممکنات برترى داشته ، و نعمتها و احسان او از حد فزون و از شماره بیرون است : پس ما باید بیش از بیش نسبت باو اظهار محبت و ابراز علاقه و صمیمیت نموده ، و هرگونه علاقه و تمایل باطنى داشته باشیم در مقابل محبت او فدا کنیم .

مال و عنوان و اولاد و سائر نعمتها و امتیازات دنیوى همه و همه از آثار رحمت و احسان بى پایان پروردگار جهان بوده ، و شخص عاقل و خردمند کوچکترین توجهى در مقابل مبداء و منشاء اثر، به آثار و فروعات ندارد.



طبقه بندی: حضرت سلیمان، حكایات،
برچسب ها:توحید، حضرت سلیمان(ع)، خدا، مورچه، سلیمان و گنجشک، گنجشک، داستان، حضرت، سلیمان، عشق، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی،


ارسال توسط رامین | تاریخ : چهارشنبه 2 شهریور 1390 | نظرات ()
حضرت سلیمان نبی


حضرت سلیمان نبی

سلیمان نبی

در زمان پیامبری حضرت داوود (ع) باغبانی به نام شمعیل ، باغ زیبا و پرباری داشت و به خاطر این نعمت خدا را سپاس می گفت .

در همان حوالی چوپان جوانی هم به نام سرمد هر روز گله گوسفندانش را به هنگام باز گرداندن از صحرا از كنار باغ شمعیل عبور می داد . یک روز گله گوسفندان سرمد از بوی خوش برگ های درخت مو از خود بی خود شده و به سمت باغ حركت كردند و سرمد هر چقدر تلاش كرد نتوانست مانع خراب كاری های آن ها شود .

بعد از گذشت چند ساعت باغ شمعیل به ویرانه ای تبدیل شد و او با عصبانیت از سرمد خواست كه برای برقراری عدالت بین شان به نزد داوود نبی بروند .

وقتی داوود می اندیشید تا راه حلی برای این مسئله بیابد فرشته وحی بر او فرود آمد و گفت : بهتر است به این بهانه پسرانت را محک بزنی هر كدام از پسرانت كه بتواند عادلانه ترین راه را پیشنهاد كند ، جانشین تو خواهد شد.

بعد از گذشت چند روز یكی از پسران حضرت داوود (ع) كه سلیمان نام داشت راه حل مشكل را پیدا كرده و به نزد پدر آمد و پاسخ آن این بود كه سرمد باید گوسفندانش را تا زمانی كه باغ دوباره میوه بدهد در اختیار شمعیل بگذارد تا در این مدت او ، از شیر و پشم آن ها استفاده كند و وقتی كه باغ دوباره محصول داد گوسفندان را به صاحبش سرمد باز گرداند .

بعد از این جریان فرشته وحی نازل شد و گفت: ای داوود ، خداوند با شنیدن قضاوت عادلانه سلیمان ، او را به جانشینی تو برگزید.

داوود ( ع ) هم این مطلب را به همه گفت و از آن ها خواست كه پس از وی از سلیمان اطاعت كنند. سلیمان مدت ها به فكر فرو می رفت و دوباره این وظیفه و رسالت فكر می كرد و می دانست كه مسئولیت سنگینی بر دوش او نهاده شده است . روزی كنار دریا قدم می زد و از خدا می خواست كه آن قدر به او نیرو دهد كه به راحتی بتواند انسانها را به خدا پرستی و عدالت دعوت كند . در همین لحظه بود كه ماهی عجیب سرش را از آب بیرون آورد و یک قطعه درخشان به سلیمان داد .

سلیمان با تعجب نگاه می كرد این جسم درخشان انگشتری با نگین گرانبها و پرارزش بود ، وقتی آن را به دست كرد فرشته ای به او گفت : « تو فرشته خدا هستی. »

از آن به بعد سلیمان گفتگوی تمام موجودات را می شنید و می فهمید و همچنین صدای باد را هم می شنید كه به او

می گفت : ای پیامبر خدا من فرمانبردار تو هستم و هر كجای این دنیا كه اراده كنی تو را خواهم برد .

موجودات نامرئی دنیا كه تا آن روز هیچ چشمی آن ها را ندیده بود یكی پس از دیگری پیش چشمان حیرت زده سلیمان ظاهر می شدند و در مقابلش تعظیم می نمودند ، در همین زمان بود كه سلیمان بر روی زمین نشست به سجده رفت و از خدا خواهش كرد كه او را راهنمایی كند كه از نعمت های بی نظیرش چگونه برای سعادت انسان ها بهره ببرد .

وقتی سر از خاک بر می داشت به باد فرمان داد تا تختش را به میدان بزرگ شهر آورده و بر زمین گذارد . مردم با دیدن سلیمان جوان و ابهتی كه پیدا كرده بود شگفت زده شده بودند .

سلیمان لب به سخن گشود و گفت : من از طرف خدا برای راهنمایی شما برگزیده شده ام و ماموریت دارم همه مردم جهان را به پرستش خدای یكتا و اطاعت از فرمان هایش دعوت كنم.

یک روز كنار ساحل مورچه ای را دید كه دانه گندمی را به دهان گرفته و به سوی دریا می رود سلیمان با نگاهش او را تعقیب كرد ، در همین لحظه قورباغه ای از آب بیرون آمد و دهانش را باز كرد و مورچه داخل دهان او رفت .

قورباغه زیر آب رفت و پس از مدتی برگشت، دهانش را باز كرد و همان مورچه از دهانش بیرون آمد . سلیمان دستش را مقابل مورچه گرفت و مورچه بر كف دست او ایستاد سلیمان از مورچه پرسید :

دانه گندم را كجا بردی؟ مورچه پاسخ داد در اعماق این دریا صخره ای است كه یک شكاف كوچک درون آن وجود دارد داخل آن شكاف ، كرم نابینایی است كه نمی تواند غذایش را بدست بیاورد من از طرف خدا ماموریت دارم كه غذای او را ببرم ، قورباغه هم ماموریت دارد تا مرا جا بجا كند آن كرم مرا نمی بیند ولی هر بار كه برایش غذا می برم ، می گوید : خدایا از این كه مرا فراموش نكرده ای تو را شكر می كنم . سلیمان از شنیدن این ماجرا به اندیشه ای عمیق فرو رفت.



طبقه بندی: حكایات، حضرت سلیمان، سخن بزرگان،
برچسب ها:توحید، حضرت سلیمان(ع)، خدا، مورچه، سلیمان و گنجشک، گنجشک، داستان، حضرت، سلیمان، عشق، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی،


ارسال توسط رامین | تاریخ : سه شنبه 1 شهریور 1390 | نظرات ()
مقبره حضرت سلیمان علیهٔ السلام
مقبره حضرت سلیمان علیهٔ السلام
مقبره سلیمان


طبقه بندی: حضرت سلیمان، عکس ها، خبرهای تازه،
برچسب ها:توحید، عکس، عکس سلیمان، مقبره، آرامگاه، حضرت سلیمان(ع)، خدا، مورچه، سلیمان و گنجشک، گنجشک، داستان، حضرت، سلیمان، عشق، ششده، شیراز، فسا، فوری، تازه ها، جدید، جالب، خوب، دیدنی، شنیدنی،


ارسال توسط رامین | تاریخ : جمعه 28 مرداد 1390 | نظرات ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی
صفحات دیگر