تبلیغات
تبلیغات
سرزمینم سرزمین پارسیان
پرفسور حسابی و انیشتین
خاطره پروفسور حسابی از ملاقات با انیشتن+عکسی نایاب از این دو

راز پیشرفت غربی ها:
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند
وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست ,
, نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند
اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است
بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده،
سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست .بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم

طبقه بندی:
سخن بزرگان،
خواندنی های جالب،
برچسب ها:
مشاهیر،
اینشتین،
پرفسور حسابی،
اشعار،
حافظ،
شعر زیبا،
چند بیت،
عکس زیبا،
ششده،
شیراز،
فسا،
ناب،
بهترین،
سرگرمی،
علمی،
اجتماعی،
فرهنگی،
مذهبی،
موسیقی،
ورزشی،
اینترنت،
شبکه،
حسابداری،
مدیریت مالی،
دانشجو،
تحقیق،
آفلاین،
ایران،
جهان،
دنیا،
وقایع،
خوندنی،
عجیب،
موبایل،
گوگل،
یاهو،
وکیل آباد،
کمک،
دوستی،
تازه ها،
جدید،
جالب،
خوب،
دیدنی،
شنیدنی،
عکس،
عکس دیدنی،
عکس عجیب،
عکس پل،
عکس جالب،
عکس خوشکل،
حتما ببینید،
ارسال توسط رامین | تاریخ : دوشنبه 14 شهریور 1390 |
نظرات ()
شعری پر معنی از ایرج میرزا...
شعری پر معنی از ایرج میرزا...
از دار میترسم...
زیاران آنچنان بد دیده ام کز یار میترسم
به بیکاری چنان خو کرده ام کز کار میترسم
شاپوئی ها خطرناکند و ترسیدن از آن واجب
ولی با این خطرناکی من از دستار میترسم
نه از مار و نه از کژدم ، نه زاین پیمان شکن مردم
از آن شاهنشه بی دین خلق آزار میترسم
زبس غمخوارها دیدم بظاهر خوب و بد باطن
غم خود را بیکسو هشته از غمخوار میترسم
چو بی اصرار کار از دست مردم بر نمیآید
چه کار آید زدست من که از اصرار میترسم
فراوان گفتنیها هست و باید گفتمش اما
چه سازم دور دور دیگر است از دار میترسم
طبقه بندی:
اشعار،
ارسال توسط رامین | تاریخ : یکشنبه 13 شهریور 1390 |
نظرات ()
طنز مادران
طنز مادران...
مادر قدیم
گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست
(ایرج میرزا)
مادر جدید
گویند مرا چو زاد مادر روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار بیماری و قد خمیدن آموخت
طبقه بندی:
خنده دار،
برچسب ها:
خنده،
خنده دار،
حکایت،
لطیفه،
ششده،
شیراز،
فسا،
ناب،
بهترین،
سرگرمی،
علمی،
اجتماعی،
فرهنگی،
مذهبی،
موسیقی،
ورزشی،
اینترنت،
شبکه،
حسابداری،
مدیریت مالی،
دانشجو،
تحقیق،
آفلاین،
ایران،
جهان،
دنیا،
وقایع،
خوندنی،
عجیب،
موبایل،
گوگل،
یاهو،
وکیل آباد،
کمک،
دوستی،
تازه ها،
جدید،
جالب،
خوب،
دیدنی،
شنیدنی،
عکس،
عکس دیدنی،
عکس عجیب،
عکس پل،
عکس جالب،
عکس خوشکل،
حتما ببینید،
ارسال توسط رامین | تاریخ : شنبه 12 شهریور 1390 |
نظرات ()
نصیحت مور به سلیمان
حضرت سلیمان(ع) به مدت پنجاه و پنج سال عمر کردند و هم اکنون قبرشان در کنار
قبر پدرش حضرت داوود(ع) در بیت المقدس می باشد

نصیحت مور به سلیمان
آورده اند كه چون حضرت سلیمان(ع) تخت خود را به وادی نمل برد، از موری نصیحت خواست كه در دنیا به آن عمل آورد.
مور عرض كرد: ای پیغمبر خدا! در این دنیا این تخت و جاه و ملك از كجا به تو رسیده؟
فرمود از پدرم.
مور عرض كرد: همین نصیحت توست. بدانكه از تو هم به دیگری رسد و با تو نخواهد مان
سلیمان و مورچه
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت …
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم .”
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.
طبقه بندی:
حضرت سلیمان،
برچسب ها:
توحید،
حضرت سلیمان(ع)،
خدا،
مورچه،
داستان،
حضرت،
سلیمان،
عشق،
ششده،
شیراز،
فسا،
فوری،
تازه ها،
جدید،
جالب،
خوب،
دیدنی،
شنیدنی،
ارسال توسط رامین | تاریخ : چهارشنبه 9 شهریور 1390 |
نظرات ()
حضرت سلیمان و ملکه ی سبا

روزی سلیمان به لشكریانش دستور داد تا آماده شوند و همگی با هم به همراه سلیمان به زیارت خانه خدا بروند . در مسیر حركت شان به طائف رسیدند كه معروف به سرزمین مورچگان بود. پادشاه مورچه ها به آن ها دستور داد تا به لانه های خود در زیر زمین بروند . وقتی سلیمان به نزدیكی پادشاه مورچه ها رسید با مهربانی از او پرسید ؛ آیا نمی دانی كه پیامبران بر آفریده های او ظلم نمی كنند؟ متعجبم از این كه دستور دادی آن ها پنهان شوند. پادشاه مورچه ها گفت : این كار را به دلیل آن انجام دادم كه شاید تو و سپاهت ناخواسته آن ها را لگدمال كنید و نیز آن ها با دیدن نعمت های خدادادی و شكوه فراوان آن در شما نعمت هایی را كه خدا به خودشان عطا كرده فراموش كنند. سلیمان از پادشاه مورچه ها خداحافظی كرد و رفت.
در مسیر مكه احساس كرد هدهد پیک مخصوص خود را نمی بیند لحظاتی بعد هدهد را دید كه بازگشته است.
هدهد گفت : من در همین حوالی مشغول پرواز بودم كه به سرزمین سبا رسیدم حاكم آن سرزمین زنی به نام بلقیس است و آن چه كه مرا خیلی عذاب می دهد این است كه مردم سرزمین سبا خورشید را می پرستند و در برابرش سجده می كنند. سلیمان نامه ای برای ملكه سبا نوشت و آن را به هدهد سپرد تا برایش ببرد و از او خواست در همان نزدیكی پنهان شود و ببیند كه بعد از خواندن نامه چه می كند .
ملكه سبا نامه را چندین بار خواند و با تعجب به وزیرانش می گفت ؛ این نامه از طرف سلیمان است او این نامه را با نام خدا شروع كرده و از من خواسته است كه تسلیم او بشوم و به خدای یكتا ایمان بیاورم، سپس از وزیرانش خواست كه او را یاری كنند . وزیران گفتند ما نیروی جنگی زیادی داریم و آمادگی لازم برای مقابله با سلیمان را داریم .
بلقیس گفت : همیشه جنگ چاره ساز نیست. من باید سلیمان را امتحان كنم اگر از پادشاهان باشد به هر قیمتی تاج و تخت و پول می خواهد و اگر پیامبر خدا باشد به دنیا علاقه ای ندارد و فقط به مردم نیكی می كند . سپس دستور داد كه هدایای فراوانی برای سلیمان بفرستند. وقتی هدایا را برای سلیمان بردند به شدت عصبانی شد و گفت : من پیامبر خدا هستم چرا شما فكر كردید كه من دنیا دوست هستم و از دیدن هدیه ها خوشحال می شوم ، خداوند بیشتر و بهتر از این ها را به من بخشیده است سپس هدایا را پس فرستاد .
سلیمان بعد از رفتن فرستادگان بلقیس گفت : این زن خیلی داناست باید بیشتر در مورد او تحقیق كنیم كدام یک از شما قبل از رسیدن او به اینجا می توانید تخت عظیم او را نزد من بیاورید. یكی از جنیان كه كارهای خارق العاده می كرد با خواندن اسم اعظم خداوند تخت بلقیس را در آن جا حاضر كرد .
سلیمان دستور داد تا تغییراتی در این تخت عظیم بوجود بیاورند و ببینند كه آیا بلقیس تخت خود را خواهد شناخت یا نه ؟
بعد از مدتی ملكه سبا با همراهانش از راه رسیدند. بلقیس تخت خود را شناخت و از زیبایی عجیب و شگفت آوری كه در آن به وجود آورده بودند خیلی خوشحال شد و تعریف كرد .
بلقیس بعد از مشاهده و درک خوبی های سلیمان و یارانش به خدا ایمان آورد و از گذشته اش توبه كرد .
بعد از مدتی سلیمان به او پیشنهاد ازدواج داد ، پس از ازدواج به اتفاق هم برای زیارت خانه كعبه رفتند در راه بازگشت از شام هنگامی كه از فلسطین می گذشتند كمی برای استراحت توقف كردند. همان جا فرشته وحی نازل شد و گفت : ای سلیمان این جا مقدس است و فرشتگان و پیامبران در این جا نازل می شوند پس مسجدی با شكوه برای عبادت خدا بساز . سلیمان به همراه جنیان به محل رفته و دستور داد كه مسجد با شكوهی در آن جا بسازند و نیز دستور داد برج بلندی هم در كنار آن مسجد برایش بنا كنند تا از آن جا به كار معماران نظارت داشته باشد.
با آن كه كار ساختمان تمام نشده بود ولیكن بنای محراب تمام شده بود . روزی از روزها درختی را دید و از او پرسید اسم تو چیست و برای چه كاری آمده ای ؟ درخت گفت : اسم من ویرانی است برای این آمده ام كه تو از چوب من برای تكیه خودت عصایی تهیه كنی. سلیمان دانست كه زمان مرگش فرا رسیده است، ولی سعی كرد كه با همان عصا طوری ایستاده تكیه كند كه معماران با دیدن او فكر كنند كه زنده است و دلگرم باشند و كار خود را انجام بدهند.
وقتی فرشته مرگ به سراغش آمد او گفت: من مدت زیادی در این جا زندگی كرده ام ولی اكنون كه دنیا را ترک می كنم فكر می كنم چند روزی بیشتر در آن نبوده ام. فرشته مرگ لبخندی زد و گفت : این حرفی است كه من تا حالا زیاد شنیده ام. جسم بی جان سلیمان یک سال همان طور كه به عصا تكیه كرده بود ایستاده باقی مانده و افرادش بر این گمان كه زنده است و آن ها را می بیند حسابی كار می كردند تا كار مسجد الاقصی هم پایان رسید .
سپس خدا موریانه ها را فرستاد تا عصای سلیمان را بجوند و این كار انجام شد ، پیكر سلیمان به زمین افتاد و همه دانستند سلیمان نبی از دنیا رفته است.
طبقه بندی:
حضرت سلیمان،
سخن بزرگان،
حكایات،
خواندنی های جالب،
برچسب ها:
حضرت سلیمان نبی،
عکس،
میم مثل مورچه،
نگین خاتم بر تخت سلیمان،
عکس سلیمان،
مقبره،
آرامگاه،
حضرت سلیمان(ع)،
خدا،
مورچه،
سلیمان و گنجشک،
گنجشک،
داستان،
حضرت،
سلیمان،
عشق،
ششده،
شیراز،
فسا،
فوری،
تازه ها،
جدید،
جالب،
خوب،
دیدنی،
شنیدنی،
ارسال توسط رامین | تاریخ : دوشنبه 7 شهریور 1390 |
نظرات ()
فراموشم نکن
عاشق خویش فراموش نکن...
در روزنامهء" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت عنوان "هدیهء عاشق"به مسابقه گذارده می شود که دربارهء" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه های اروپایی است می باشد.
خلاصه قصه چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با نگاهش می فهماند که چقدر مشتاق آن دسته گل است. عاشق بدون ملاحظه، خود رابه آب می اندازد و گل را به سوی معشوقش می اندازد و می گوید "فراموشم نکن" وخود به دیار نیستی می رود، از آن پس، آن گل را "گل فراموشم مکن"می نامند.
در این مسابقه بزرگانی مثل" رشید یاسمی "و "وحید دستگردی"شرکت می کنند ولی برنده مسابقه ایرج میرزا می شود که شعر زیر را می سراید:
عاشقی محنت بسیار کشید /تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب /که فلک دسته گلی داد به اب
نازنین چشم به شط دوخته بود /فارغ از عاشق دل سوخته بود
گفت وه وه چه گل رعنا ئیست / لایق دست چو من زیبائیست
زین سخن عاشق معشوقه پرست /جست در آب چو ماهی از شست
خوانده بود این مثل آن مایهء ناز / که نکویی کن و در آب انداز
باری آن عاشق بیچاره چو بط / دل بدریا زد و افتاد به شط
دید آبیست فراوان و درست / بنشاط آمد ودست از جان شست
دست وپایی زد و گل را بربود / سوی دلدارش پر تاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو / ما که رفتیم بگیر این گل تو
بکنش زیب سر ای دلبر من / یاد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن / عاشق خویش فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما / که ز خوبان نتوان جست وفا
عاشقان را همه گر آب برد / خوبرویان همه را خواب برد
طبقه بندی:
اشعار،
برچسب ها:
شعر ایرج میرزا،
شعر گل،
فراموشی،
معشوق،
عاشق،
اشعار،
حافظ،
شعر زیبا،
چند بیت،
عکس زیبا،
ششده،
شیراز،
فسا،
ناب،
بهترین،
سرگرمی،
علمی،
اجتماعی،
فرهنگی،
مذهبی،
موسیقی،
ورزشی،
اینترنت،
شبکه،
حسابداری،
مدیریت مالی،
دانشجو،
تحقیق،
آفلاین،
ایران،
جهان،
دنیا،
وقایع،
خوندنی،
عجیب،
موبایل،
گوگل،
یاهو،
وکیل آباد،
کمک،
دوستی،
تازه ها،
جدید،
جالب،
خوب،
دیدنی،
شنیدنی،
عکس،
عکس دیدنی،
عکس عجیب،
عکس پل،
عکس جالب،
عکس خوشکل،
حتما ببینید،
ارسال توسط رامین | تاریخ : شنبه 5 شهریور 1390 |
نظرات ()
عکس استاد محمد رضا شجریان در حال آشپزی...
بهترین مسنجر ملی ایرانیان
دوستان عزیز امروز با معرفی یک مسنجر ایرانی و خوب که تموم کاربراش
ایرانی هست و سرعت و گرافیکش هم سر داره از یاهو حتما یه سر به
سایت http://www.l4i.com/ بزنید و ثبت نام کنید و لذتش رو ببرید در ضمن من رو هم با آیدی bird_wish711 اد بفرمایین.... یا علی

دریافت نرم افزار چت ال فور آی ادامه مطلب . . .
ادامه مطلب . . .
طبقه بندی:
خبرهای تازه،
برچسب ها:
ال فور،
ال فور آی،
l4i،
messenger،
مسنجر ایرانی،
بهترین مسنجر،
جدیدترین مسنجر،
ایرانی،
گفتگو،
شیراز،
فسا،
ششده،
خبر،
خبر فوری،
تازه ها،
جدید،
جالب،
خوب،
دیدنی،
شنیدنی،
ارسال توسط رامین | تاریخ : جمعه 4 شهریور 1390 |
نظرات ()
تست هوش برای اونایی که فکر میکنند خیلی باهوشند!!
باید بعد از خواندن سریع جواب بدید
سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟
پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.
سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی..
سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟
جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)
شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟
سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.
عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟
به عدد 5000 رسیدید؟
جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید... تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!
پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟
جواب: Nunu؟
نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.
سوال؟
بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
جواب؟
تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند
سوال؟
اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
جواب؟
یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت ۵/۱و بعدی را در ساعت 2 می خورید)
سوال؟
دد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
جواب؟
حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)
سوال؟
فرض کنید اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
جواب؟
خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)
بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.
زیاد سخت نگیرین منم بیشتر از ۴ تا جواب ندادم
طبقه بندی:
تست هوش،
برچسب ها:
تست هوش،
آیکیو،
ذهنی،
فکری،
ورزش مغز،
ورزش ذهن،
مسابقه سوال،
جواب،
شعر،
اشعار،
حافظ،
شعر زیبا،
چند بیت،
عکس زیبا،
ششده،
شیراز،
فسا،
ناب،
بهترین،
سرگرمی،
علمی،
اجتماعی،
فرهنگی،
مذهبی،
موسیقی،
ورزشی،
اینترنت،
شبکه،
حسابداری،
مدیریت مالی،
دانشجو،
تحقیق،
آفلاین،
ایران،
جهان،
دنیا،
وقایع،
خوندنی،
عجیب،
موبایل،
گوگل،
یاهو،
وکیل آباد،
کمک،
دوستی،
تازه ها،
جدید،
جالب،
خوب،
دیدنی،
شنیدنی،
عکس،
عکس دیدنی،
عکس عجیب،
عکس پل،
عکس جالب،
عکس خوشکل،
حتما ببینید،
ارسال توسط رامین | تاریخ : جمعه 4 شهریور 1390 |
نظرات ()
به این لطیفه چند بار میخندید؟...
پیری برای جمعی سخن میراند.
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
طبقه بندی:
خنده دار،
خواندنی های جالب،
برچسب ها:
خنده،
خنده دار،
حکایت،
لطیفه،
ششده،
شیراز،
فسا،
ناب،
بهترین،
سرگرمی،
علمی،
اجتماعی،
فرهنگی،
مذهبی،
موسیقی،
ورزشی،
اینترنت،
شبکه،
حسابداری،
مدیریت مالی،
دانشجو،
تحقیق،
آفلاین،
ایران،
جهان،
دنیا،
وقایع،
خوندنی،
عجیب،
موبایل،
گوگل،
یاهو،
وکیل آباد،
کمک،
دوستی،
تازه ها،
جدید،
جالب،
خوب،
دیدنی،
شنیدنی،
عکس،
عکس دیدنی،
عکس عجیب،
عکس پل،
عکس جالب،
عکس خوشکل،
حتما ببینید،
ارسال توسط رامین | تاریخ : پنجشنبه 3 شهریور 1390 |
نظرات ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی
صفحات دیگر
(تعداد کل صفحات:5)
[1] [2] [3] [4] [5]